مرتضى مطهرى

472

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

شبههء دوم « 1 » يكى از شبهات يا يكى از ادلّه‌شان اين بود كه گفتند : وجود به خودى خود نه موجود است و نه معدوم ، براى اين كه اگر « وجود » را بگوييم موجود است بايد مثل ساير موجودات داراى وجود باشد ، چون معنى « موجود » يعنى ذى وجود ؛ يعنى اگر « وجود » هم موجود باشد پس مانند ماهيات ديگر كه ذى وجود هستند آن هم بايد وجود داشته باشد . قهرا وجود اين وجود هم مانند خودش بايد ذى وجود باشد ، زيرا « حكم الامثال واحد » ديگر تبعيض برنمىدارد ، نمىتوان گفت آن وجود اول كه وجود ماهيت است ، موجود است ولى ديگر وجود وجود ماهيت موجود نيست . اگر موجود باشد هر دو موجودند و اگر موجود نباشد هر دو موجود نيستند . بعلاوه اگر موجود نباشد اشكال ديگرى پيش مىآيد كه بعد آن را ذكر مىكنيم « 2 » . پس « وجود » را اگر بگوييم موجود است بايد قائل شده باشيم كه ذى وجود است ، پس براى « وجود » وجودى است ، نقل كلام به آن وجود ديگر مىشود كه آن هم باز مثل وجود موجود است يعنى ذى وجود است ، پس باز براى آن هم وجودى است و هكذا الى غير النهايه . اين ، گذشته از اينكه لا ينتهى الى حد ، يك اشكال بالاتر و مهمتر پيش مىآورد و آن اين است كه اين خلاف يك ضرورت است كه اگر ما مىگوييم مثلا اين استكان موجود است در اينجا بيشتر از يك « وجود » در كار نيست ، نه اينكه چون استكان موجود است ، پس ما غير متناهى موجودات در اينجا داريم : يكى استكان كه موجود است ، يكى وجود استكان كه موجود است ، يكى وجود وجود استكان كه موجود است ، يكى وجود وجود وجود استكان كه موجود است ، و هكذا الى غير النهايه ؛ يعنى اينجا غير متناهى وجودات مترتبه داريم . بديهى است كه چنين چيزى نيست . و اما اگر بگوييم نه ، « وجود » موجود نيست و معدوم است ، پس بايد وجود به نقيض خودش متصف شده باشد يعنى اجتماع نقيضين شده باشد ، زيرا وقتى

--> ( 1 ) . شبههء اول در درس پيش مطرح و به آن پاسخ داده شد . شبههء دوم نيز گر چه در درس پيش مورد بحث واقع شد ولى در اين درس مجددا و به طور مبسوط عنوان شده و به آن پاسخ داده مىشود . ( 2 ) . اشكال ديگر همان است كه از شق دوم قضيه يعنى از قائل شدن به اينكه « وجود » موجود نيست و معدوم است لازم مىآيد ، كه عنقريب ذكر خواهد شد .